تبلیغات
بهترین ارائه دهنده ای کتاب و مجلات و مصالب خواندنی دیگر - اقرار
درباره وبلاگ
آرشیو مطالب
لینک دوستان من
امکانات

ساعت فلش برای وبلاگ و سایت

New Page 5

طراح قالب




Powered By
RozBlog.COM

اقرار
امام ، امام علی ، امام علی(ع) ، قضاوت ، عدالت ، داستان های امام علی ، اقرار ، حکم ، Irnoor ، محمد جواد دارمی ،

اقرار

جوانی در مدینه فریاد میزد؛ « ای خدائی که بزگترین داوری،میان من و مادرم داوری کن»

عمر او را دید و گفت:«چرا به مادرت نفرین میکنی؟!»

جوان گفت:«او نه ماه مرا در شکم خود داشته،دو سال نیز شیر داده است،حالا که بزرگ شده ام و چپ و راست را می شناسم و خوب و بد را تشخیص می دهم ، مرا از خود دور کرده می گوید :تو فرزندام نیستی!»

عمر رو به زن کرد و گفت :«این جوان چه می گوید؟»

زن گفت:«بخدا قسم این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه خانواده ایست، او دروغ می گوید و می خواهد مرا رسوا سازد. من دختری از قریشم و تا کنونازدواج نکرده ام، باکره ام عمر گفت:«بر ادعای خود گواه داری؟»

زن گفت«آری... برادران عشیره من بر این امر گواهند»

چهل نفر پیش آمدند و گواهی دادند که:«این جوان دروغ می گوید. می خواهد این زن را در قبیله اش رسوا کند .این دخترای از  قریش است و هنوز ازدواج نکرده و باکره است.»

عمر گفت :«جوان را به زندان ببرید تا از گواهان بازپرسی به عمل آورم اگر شها دتشان درست بود ، جوان را حدافترا(نسبت زنا) بزنم.»

اورا به طرف زندان بردند. حضرت علی «ع» در راه آنان را دید.

جوان فریاد زد :«ای پسر عم پیغمبر،من جوانی مظلومم و گفتگوی خود را با عمر گفت.

حضرت علی «ع» فرمود: او را نزد عمر برگردانید.

او را برگرداندند ، عمر گفت چرا او را برگرداندید؟

گفتند:« حضرت علی «ع» دستور داداو را نزد تو برگردانیم و تو خود گفته ای: در هیچ کاری با علی مخالفت نکنید.»

در این گفتگو بودند که حضرت علی «ع» وارد شد. مادر جوان را حاضر کردند ، حضرت علی «ع»به جوان گفت: چه می گوئی !؟

او مطلب خود را باز گفت. حضرت علی «ع» از عمر اجازه داوری خواست. عمر گفت چگونه اجازه ندهم ، در صورتی که پیغمبر«ص» می گفت:داناترین شما علی است.

حضرت علی «ع» رو به زن کرد و گفت:«سرپرستی داری؟»

زن گفت:«اینان برادران قبیلگی من سرپرستیم را به عهده دارند.»

حضرت علی «ع» رو به آنها کرد و گفت:«اجازه دارم درباره شما وخواهرتان حکم کنم؛»

آنها گفتند:«آری...»

حضرت علی «ع» گفت «حضار و خدا را گواه می طلبم که این زن را به ازدواج این جوان به مهریه چارصد درهم از مال خود درآورم.قنبر پول را بیاور.»

قنبر غلام حضرت علی «ع» پول را حاضر کرد .

حضرت علی «ع» پول را به جوان داد و گفت:«آنه را در دامن زنت بریز.»

جوان پول را در دامن زن ریخت.

زن فریاد زد می خواهی مرا به فرزندم تزویج کنی؟! این فرزند من است!... برادرانم مرا به نکاحمرد پستی در آوردند. این پسر از او به وجود آمد ، وقتی که رشد کرد و به سن جوانی رسید به من امر کردند او را فرزند خود ندانم ، این پسر من است و دلم برایش شور می زند!. آنگاه دست جوان را گرفت و به راه افتاد .

عمر فریاد زد:«اگر علی«ع» نبود عمر به هلاکت می رسید.» 

این داستان برگرفته از کتاب قضاوت های حیرت انگیز حضرت علی(ع) می باشد و حق چاپ و عکس برداری و هر گونه کپی برداری منحصر به انتشارات شهاب (علمی سابق) می باشد



نویسنده: محمد جواد دارمی | تاریخ: پنجشنبه 17 تیر 1389 موضوع: داستان های جالب , لینک ثابت نظر ها ()
عناوین آخرین مطالب ارسالی
صفحات دیگر